عباس نوشت

کارگر‌ها دیگر فلافل هم نمی‌خورند!

۲۳ مرداد ۱۳۹۷

کارگر‌ها دیگر فلافل هم نمی‌خورند!

 

مریم طالشی| با ۴ هزار و ۵۰۰ تومان چه ناهاری می‌شود خورد؟ تایمی قیمت یک بسته پفک ۳ هزار تومان انجام گرفته، قطعاً انتخاب‌های زیادی باقی نمی‌ماند. برای شاغلان در رهسته بازار بزرگ، اما متداوم یک انتخاب هست؛ فلافل، ارزان‌ترین غذای موجود. یک ساندویچ پایان و کمال که به‌عنوان ناهار، تکمیلاً سیرت می‌کند و به صرفه هم هست.

 

شلوغی همیشگی فلافلی سر کوچه مروی ناصرخسرو هم برای همین هست؛ نخستین فلافل فروشی پایتخت که احتمالاً گذرتان به آن افتاده. شاید هم طعم ساندویچ فلافلش را چشیده باشید. مشتریانش رهگذران خسته از خرید و شاغلان بازار هستند؛ افزایشش کارگرها. آن‌طور که ارانجام گرفت عزیزی مالک فلافلی می‌گوید؛ این روزها، اما اوضاع فرق کـــرده. بگذارید برایتان بگویم.

 

ظهر یک روز وسط هفته، اطراف فلافلی کوچه مروی رویداد خاصی نیست. یکی دو نفری توی مغازه مشغول گاز زدن به ساندویچ هستند. بیرون تقریباً خلوت هست. یادم می‌آید که قبلاً هرتایم در این ساعت‌ها گذرم به این مکان افتاده، از انبوه جمعیت فلافل‌خور شگفت زده انجام گرفته‌ام. رهستی هم که غذای لذیذی هست.

 

«دو ماه هست فروش ما خیلی کم انجام گرفته، متداوم این موقع این مکان صف می‌بستند. حالا ببینید چه خلوت هست، بخصوص از موقع شلوغی‌های بازار خیلی کار ما کساد انجام گرفت؛ وضعیت آقام هم هست خب، قدرت خرید کم انجام گرفته. همین الان بازار را نگاه کنید، می‌بینید کسی زیاد خرید نمی‌کند. ابداًً جمعیت با قبل، قابل مقایسه نیست. قبلاً کسی نمی‌آمد سؤال کند فلافل تعداد هست. الان می‌آیند و می‌پرسند و راهشان را می‌کشند و می‌روند.»

 

عزیزی این را می‌گوید و در عین حال حواسش به کارگر‌های ساندویچی هم هست که تعدادشان ۹ نفر هست و با خود صاحب مغازه می‌شوند ۱۰ نفر: «فلافل غذای ارزانی هست. کاهشین قیمتی که از آن یادم می‌آید، ۴۵ تومان هست. من خودم آن موقع که در ساندویچی بیمه انجام گرفتم یادم هست که کباب لقمه و سوسیس ۲۵ تومان بود، کنارش هم یک نوشابه می‌دادند. کباب لقمه‌اش هم گوشت حسابی بود.

 

فلافل هم از آن موقع که باب انجام گرفت، خیلی طرفدار پیدا کـــرد. یک دلیلش هم همین ارزانی‌اش بود. در کل یک غذای کارگری هست. آدم سرمایه‌دار که نمی‌آید این مکان، مگر اینکه هوس کـــرده باانجام گرفت. برای کارگر‌ها و کم درآمدها، اما یک وعده غذای بیرون هست. کسی که اوضاع مالی‌اش نیکو هست و می‌آید بازار، می‌رود رستوران. آن‌ها هم به صورت حتم کاسبی‌شان نسبت به قبل کساد انجام گرفته.

 

ما افزایش قیمت نداشته‌ایم، اما هر روز داریم مواد نخستیه‌مان را گران‌تر می‌خریم. روغن ۱۶ کیلویی را که ۷۰ هزار تومان می‌خریدیم الان انجام گرفته ۹۷ هزار تومان. خیارشور و ترشی و مخلفات دیگر هم همینطور. ما ادویه مرغوب هستفاده می‌کنیم. آن هم قیمتش رفت بالا. ۱۶ ماه یک بار می‌توانیم قیمت‌هایمان را بالا ببریم، اما مواد غذایی همین‌طور افزایش قیمت دارد. نوشابه را می‌فروختم هزار تومان، فردایش انجام گرفت هزار و ۲۰۰ تومان.

 

کارگر‌ها دیگر فلافل هم نمی‌خورند!

 

من هم دلم نمی‌خواهد مشتری‌ها قیمت افزایشی بدهند و شرمنده‌شان می‌شوم. نان را دانه‌ای ۴۰۰ تومان می‌خرم. نخود و کاهو و خیارشور و گوجه و ترشی هم هست. همه را هم باید روزانه بخریم، ابداًً نمی‌صرفد. هیچ تایم اینقدر کساد نبوده‌ایم. بی‌رودربایستی بهتان بگویم، همین چهارشنبه پیش تصمیم گرفتم تعطیل کنم. با کارگر‌ها نشستیم و حرف زدیم. به خاطر آن‌ها بود که تعطیل نکـــردم. این مکان به هرحال ۹ نفر دارند کار می‌کنند. همه‌شان هم خانوم و بچه دارند، بیکار می‌شوند. الان این پسر را ببین ۲۰ ساله هست، بچه هم دارد.»

 

جمشید، همان کارگری که صاحبکارش به او اشاره می‌کند، خجولانه نگاه می‌کند و مشغول کارش می‌شود. دو تا بچه دارد، بقیه هم کم سن و سال‌اند و همگی عیالوار.

 

قبلا متداوم حوالی مسجد امام می‌دیدمش. جناب آقا میانسال که سبد پلهستیکی دسته‌دار را کنارش می‌گذاشت و کسانی که او را می‌شناختند می‌دانستند که بار سبدش ساندویچ تخم‌مرغ هست، با کاهشین قیمت. دو تا تخم مرغ با خیارشور و گوجه وسط نان باگت سفید. گاهی هم یک فلاسک چای برای پایین بردن غذا. فکر می‌کنم هنوز هم هست، اما مغازه‌دار‌های دور و بر می‌گویند تعداد تایم هست بساطش را جمع کـــرده و رفته.

 

می‌گویند غذایش می‌ماند و دیگر هم برایش نمی‌صرفید با تخم مرغی که قیمتش بالا رفته بود. نشانی یکی دیگر را، اما می‌دهند که ساندویچ کوکوسبزی می‌فروانجام گرفت و تعداد غذای خانگی دیگر. نرسیده به ناصرخسرو، نزدیک ردیف موتور‌های پارک انجام گرفته پیدایش می‌کنم. پاتوقش معمولاً همانجهست. بار را از موتورش پیاده کـــرده و منتظر هست. ساندویچ کوکوسبزی ۵ هزار تومان. تعداد پرس کباب تابه‌ای و قیمه هم دارد.

 

پرسی ۶ هزار و ۵۰۰ تومان. می‌گوید: «این دیگر کف قیمت بازار هست. سود تعدادانی نمی‌کنم، غذا را کم می‌آورم که زود پایان شود. زیر آفتاب خراب می‌شود. من خودم پامنار کاسب بودم، الان به این روز افتاده ام، اما صرفه ندارد. همین هم روی دستم می‌ماند. فکر نمی‌کنم تا یکی دو روز دیگر افزایش بیایم. بازار دیگر مثل قبل نیست. از موقع شلوغی‌ها کلاً خلوت انجام گرفته. الان هم می‌گویند دلارفروش‌ها این مکان آمده‌اند. همان سمت که شلوغ انجام گرفته.» و به آن سوی خیابان اشاره می‌کند؛ جایی که عده‌ای جمع انجام گرفته‌اند و صدای هحیاتیه‌ای به گوش می‌رسد.

 

یکی از رستوران‌های معروف رهسته بازار، همان جایی هست که قاعدتاً باید سرش مثل متداوم شلوغ باانجام گرفت. بیرون رستوران، تعداد نفر ایستاده‌اند برای تبلیغ غذاها. توی یک سینی یک بار مصرف، یک پرس شیشلیک اعلا را مرتب چیده‌اند و کنارش دورچین سیب زمینی و جعفری و ترشی کلم قرمز، غذا را هوس‌انگیزتر نشان می‌دهد.

 

کارگر‌ها دیگر فلافل هم نمی‌خورند!

 

ملاط غذا‌هایی همچون آلبالوپلو و شیرین پلو را هم جدا می‌فروشند، هر بسته ۲۵ هزار تومان. پیاز داغ و سیرداغ و نعناع داغ هم هست. همه را بیرون جلوی چشم، در یخچال چیده‌اند تا نظر رهگذران را جلب کند. تبلیغ کنندگان، آقام را به داخل دعوت می‌کنند. خانمی می‌ایستد و سؤالی می‌پرسد و بعد راهش را می‌گیرد و می‌رود. می‌پرسم قصد غذا خوردن در رستوران را داشتید؟

 

از سؤالم تعجب می‌کند. تایمی می‌فهمد رویدادنگارم، سر دردلش باز می‌شود: «گاهی می‌آمدیم بازار یک پرس غذا می‌گرفتیم. به‌هرحال از قدیم معروف بوده غذای بازار. آن هم والا دیگر زورمان نمی‌رسد. الان کاهشین قیمت غذا پرسی ۱۸ تا ۲۰ هزار تومان هست. والا ما دلخوشی و تفریحی که نداریم. گاهی با بچه‌ها می‌آمدیم ظهر بیرون غذایی می‌خوردیم. الان آن هم نمی‌شود. کجا برویم؟ سینما؟ بلیت ۱۵ هزار تومانی برای یک خانواده ۴ نفره می‌شود ۶۰ هزار تومان. بعدش هم می‌خواهیم بچه‌ها را شام ببریم بیرون که دیگر واویلهست. چه کار کنیم؟ توی خانه می‌نشینیم تا ارزان پایان شود. تازه ما قشر متوسط هستیم. وای به حال ضعیف‌ترها.»

 

تعداد نفری نشسته‌اند کنار یک چرخ‌دستی. باربران جوان، با صورت‌های سرخ از گرما، تقریباً نای حرف زدن ندارند. می‌پرسم ناهار خورده‌اید؟ همدیگر را نگاه می‌کنند. «ناهار؟!» این بار می‌پرسم ناهار چی می‌خورید؟ یکی‌شان که جوان‌تر از بقیه به نظر می‌رسد پاسخ می‌دهد: «هرچی، هیچی.» آن یکی می‌گوید: «ناهار کجا بود؟ یک تکه نان می‌گذاریم دهانمان.» اهل ایلام هستند، روستازاده. می‌گویند اوضاع باربری هم کساد هست، هیچ رویدادی نیست.

 

موقع برگشت مجدد از جلوی فلافلی کوچه مروی عبور می‌کنم. یک ساعتی گذشته و هنوز خلوت هست. سکوی مقابل با مجسمه باربر وسط آن متداوم پر از آدم‌هایی بود که خسته از پرسه در بازار، گوشه‌ای یله می‌دادند و ساندویچ گاز می‌زدند تا جانی بگیرند و مجدد راهی شوند. به زور می‌انجام گرفت این ساعت روز جای خالی پیدا کـــرد. سکو، اما تکمیلاً خلوت هست؛ تقریباً خالی. رهست می‌گفت: فلافلی کوچه مروی که دیگر کارگر‌ها فلافل هم نمی‌توانند بخورند. آقا، اما امید داشت اوضاع درست شود و به قول خودش به همین امید هم تعطیل نکـــرده بود.

 

منبع: روخانومامه ایران