عباس نوشت

بــــاور ِ حضور…

۱۰ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

 

توی روضه ی امام حسین علیه السلام 

دوست دارم 

ورودی مجلس باشم 

همانجا که حضرت زهـراء سلام الله علیها ، به مهمان ها خوش آمد می گویند. 

 

 

*دست ِ دلم را حضرت زهراء گرفته…

۱۰ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

بین شهداء ، بعضی هاشون خیلی دل ِ آدمو میسوزنند

از جمله شهید مهدی صابری 

میتونم بگم اولین شهیدی هستی که وصیت نامه ات رو خوندم اینقدر دلمو سوزوندی که 

حتا بهت حسودی ام شد. 

 

بخشی از وصیت نامه ی شهید مدافع حرم ، مهدی صابری : 

 

روضه ی لب تشنه ! روضه بدن اربا” اربا” ! روضه وداع ! روضه گودال ! روضه در ! روضه پهلو ! روضه سر بریده

همیشه هم دوست داشتم این روضه ها همه به سرم بیان ! خدا کنه ! یعنی میشه ؟

 

+ با خط خط وصیت نامه ات که دل میسوزونی باشه ، شما دل بسوزون

منم که چیزی ندارم ، اشک های این چشم ها ، برای روضه ی امشب روضه ی حضرت زهراء سلام الله علیها ، روضه ی سر بریده

رو بهت هدیه میدم…

 

 * یک بیت از شعرهای شهید مهدی صابری هست.

 

+ هنوزم نمیدونم چرا صدات میزنم شهید مهدی صابری ، من از مدافعان حرم فراری بودم ! 

 

لبخند ِ روضه

۱۰ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

نیم ساعته دارم با خودم کلنجار میرم

تو ورودی مجلس نشستم

و به کفش های روی هم ریخته نگاه میکنم

یه گوشم به حرفای سخنرانه

یه گوشم به صدای درونم که پاشو کفش ها رو جفت کن ، ثواب داره ها

 

من از خدامه که پاشم کفش ها رو جفت کنم چون نظم رو بیشتر دوست دارم

تازه هیئت و روضه امام حسین علیه السلام که فرق داره ، باید منظم باشه که

کسی پا رو کفش دیگری نزاره که حق الناس نشه.

ولی وقت ِ ثواب کم رو میشم عایا ؟ چرا !

هر چند آخرم ذاتا” نظم دوست داشتنم طاقت نمیاره و بلند میشم به جفت کردن کفش ها. 

 

از بنده جفت کردن کفش ها و از خانوم ها بهم ریختن ِ کفش های مرتب شده برای پیدا کردن کفش هاشون!!!!! 

انگار تا مثل اول کفش ها شکل تپه روی هم ریخته نباشه ، کفش هاشونو نمیشناسن و نمیتونن پیدا کنن! 🙂 

 

مثلا” من دنبال یه لنگه کفش میگشتم از اول که شروع کردم به مرتب کردن ، پیداش نکردم 

اونوقت روضه تموم شد خانومه اومد لنگش رو خیلی سریع از توی کفش های روی هم ریخته پیدا کرد!!!! 

🙂 

 

حسین علیه السلام دوباره شنید استخوان هایم شکست… : یا زهـراء سلام الله علیها…

۹ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

کربلا ،

حسین علیه السلام ،

قاسم ابن الحسن علیه السلام ،

 

گفت : عمو ، علی اکبر رفت به میدان 

منم میخوام برم… 

 

عمو و برادر زاده 

اینقدر تو بغل هم گریه کردند تا هر دو رو زمین افتادند… 

 

حسین علیه السلام چه کند 

علی اکبر پاره ی تنش بود 

و قاسم یادگار ِ برادرش  

 

پاره ی تنش را که پاره پاره کردند… عربا” عربا”

یادگار برادرش را هم 

مثل مادرش زهــراء سلام الله علیها… 

مثل برادرش حسن علیه السلام… 

.

.

.

.

حسین علیه السلام دوباره شنید استخوان هایم شکست… :'(

حسین علیه السلام دوباره دید بدن رو سنگ بارون می کنند… :'(

 

 

 

کرامت ِ اشک : صدای اشک ها ۳

۹ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

صدای اشک ها در روضه ی امام حسن مجتبی علیه السلام و بچه هایشان ،

 فرق دارد ! 

 

 کرامت ِ آقا را می توانی در شدت اشک ِ چشم ها 

و تفاوت صدای اشک ها 

ببینی.

 

۱۹۵۰ ضربه ، امان از دل زینب سلام الله علیها : توی خواب ، چند خراش کوچک روی تن ِ تو جان میبرد از تنم..

۹ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

1950 ضربه ، امان از دل زینب سلام الله علیها : توی خواب ، چند خراش کوچک روی تن ِ تو جان میبرد از تنم..

 

یه چیزی شبیه تصادف (دور از جون )

شب بود ، نیمه شب بود

من وسط جاده و تصادفِ اتوبوس ، دنبال تو میگشتم.. 

 

پیدات کردم.. :'(

هیشکی نبود کمک کنه…

چند قطره خون از سرت می اومد 

اما همین کافی بود تا 

من با همان چادر مشکیم که سرم بود.. 

تو رو به کول گرفتم.. 

 

توی اون تاریکی ِ شب ، تو اون خلوت ِ خاص خدا رو حس میکردم  

کمرم خم شده بود و دولا دولا راه میرفتم.. 

و به زور میتونستم راه برم.. 

 

همینطور که میرفتم گریه میکردم و باهات حرف میزدم.. 

 تو باید خوب بشی.. 

بی تو میمیرم.. 

خدایا کمکم کن.. 

خدایا بهم توان بده.. 

:'( 

 توان ِ بدنی ام کم بود 

زانوهام دووم نیاورد 

خوردم زمین 

تو افتادی.. :'((

 

 کلی گریه کردم .. از ناتوانی ام گریه ام بیشتر شد.. :'( 

دوباره به سختی کول ات کردم..

و گفتم خدایا کمک کن.. 

خدایا بهم توان بده.. 

 

همونطور که کول ات کرده بودم سرت رو شونه هام بود و دستات جلوی من آویزون.. 

  خراش های کوچیک ِ روی دست هات رو دیدم.. :'(

همونطور در حال حرکت دستات رو میبوسیدم و گریه میکردم.. 

 

اینقدر راه رفتم تا برسم به یه جایی..  

نشوندمت روی نیمکت.. 

تو هنوز بیهوش بودی.. 

و من هنوز گریه میکردم .. 

من گریه میکردم و میگفتم

.. ببخشید توانم کم بود افتادی.. :'((

ببخشید تند تر نتونستم راه برم.. 

من همینطور گریه میکردم و هنوزم هیشکی نبود کمک کنه.. 

 هنوز گریه میکردم که

 به هوش اومدی و منو بغل کردی..

و گفتی من خوبم.. گریه نکن.. 

.

.

.

.

اورژانس از راه رسید… 

 

فروردین ۹۵

   

  

به تغییر و تحولات خوش بین باش، این برای استجابت دعاهاته.

۹ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

به تغییر و تحولات خوش بین باش، این برای استجابت دعاهاته.

 

گفتن حقیقت بهترین کار است.

گرچه احتمال دارد این مساله به مذاق دوستان یا اطرافیانت خوش نیامده و تو را بخاطر آن سرزنش کنند

با این وجود تو برنده نهایی هستی.

 

+ خدایا بر محمد و آل او درود فرست 

 

مباد ستم بینم که تو بر دفاع از من توانایی 

مباد ستم کنم که بر جلوگیری از ظلم کردن ِ من قادری 

مباد گمراه شوم که هدایتم برای تو ممکن است

مباد نیازمند گردم که وسعت روزی ام در دست توست 

مباد سرکشی کنم که همه ی توانم از آن توست

 

عاشقانه ها۵

دعای مکارم اخلاق 

سید محمدرضا واحدی

 

عشق قدرتمند تر از ظلم

۸ آبان ۱۳۹۵
دسته‌بندی نشده

 

 

بزار آخر خوابمم بگم

نه بزار همه ی خوابمو بگم 

تا جایی که تونستم دویدم 

تا رسیدم په تو.. 

پیش تو.. 

 

 جایی که این نفر سوم رو ببینم ،
کنار ِ توام.. اما فرار میکنم میام
 پشت ِ سر ِ تو.. قایم میشم و 
دست هامو حلقه میکنم دور ِ پهلوهات..
 
  
+ این احساس رو دخترها بهتر درک میکنند. این قایم شدن رو..